تبليغاتX
دیریست که از خانه خرابان جهانم
سرگرم به خودزخم زدن درهمه عمرم###هرلحظه جزاین دست مرامشغله ائ نیست
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:48  توسط سیامک | 
عکسائ باحال پپپپپپپس برو حالشو بببببببببر

خوب من هستم درختو ول کن

همه دخترا این شکلین بئ برو برگرد

این دیگه آخرشه  این یکئ عشق خودمه

من خوبم حالا حالاها ادامه داره

عکس آنجلینارو میزارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:32  توسط سیامک | 
به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

با يه قلب آس و پاس / با همين رخت و لباس / تو دل سياه شب / بدون هول و هراس / ما ستاره مي شمريم نه اسكناس !/ ما مي خوايم عاشقونه تا كنيم / خدا رو از ته دل صدا كنيم / ما مي خوايم شب و به آتيش بكشيم / صبح رو با چارقد آبيش بكشيم / حالا هر جوري شده...../ توي اين شباي تار اين شباي موندگار / زير اين سقف غريب كه شده رنگ غبار / بي ستاره دنيا رو مي خوايم چيكار؟

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم زيبا وقشنگ انکه خوابيده در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نکرد

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

کاش در دهكده عشق فراوانئ بود  

 توئ بازار صداقت كمئ ارزانئ بود

كاش اگر گاه كمئ لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولئ ساده وپنهانئ بود

كاش دريا كمئ از درد خودش كم ميكرد

قرض ميداد به ما هرچه پريشانئ بود

كاش به تشنگئ پونه كه پاسخ داديم

رنگ لبهائ منو لحن تو انسانئ بود

چقدر شعر نوشتيم برائ باران

قافل از اين دل ديوانه كه بارانئ بود

 ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

1:(Yaran yaran maneshinid khamosh iran dar sayeiye dar ast maneshinid khamosh. zire sator tabahkaran ast maneshinid khamosh. dar keshvar ma sorbe sozan ast pasokh gar beporsi az edalat har rahe digar bovad masdod joz rahe rezalat maneshinid khamosh yaran maneshinid khamosh.aziz vatan garib vatan binava vatan.)

2:(Dar hech kas hemato dino sobat nist. jan kandan ast zendegye ma hayat nist . az hich samt rahe gorizo nejat nist. ey khake to javahero laelo tala vatan.tehtraneyan hame gereftare mosebatand. Tabrezyan gereftar mehnatand az bahre mardo zan shode mehnat sara vatan. Aziz vatan garib vatan binava vatan.)

3:(Oan agrabi ke bar vatan oftad hazer ast oan khaenin setamgaro jalad hazer ast jalad hazer ast.oan mohro daftaro asnad hazer ast kardand bar to zolmaha vatan. aziz vatan garib vatan aye binava vatan.)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:31  توسط سیامک | 

لعنت بر شیطان و تمام شیطان پرستان

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:1  توسط سیامک | 
نامه ائ برائ تو

نامه اي براي تو !!! تويي كه تنهايم گذاشتي

رفتی و رفتنت را با تمام وجودم حس می کنم ، رفتنت سخت است اما باور

 می کنم ، تو معنای دوست داشتنم را نفهمیدی

که بازیچه ای شدم برای تنهایی وبی کسی هایت ، شاید اویی وجود داشت

و هرگز وجودش را حس نکردم

دیگر خسته شده ام چشمه ی چشمانم خشکیده ، چه اشکها که برای غم

از دست دادنت نریختم

آیا تو حتی برای لحظه ای به من فکر کردی ؟ فکر کردی که با رفتنت چه بر

سرم آوردی؟

در اوج سنگ دلی تنهایم گذاشتی ، رفتی و رفتنت را باور می کنم ،

یادگارهایت را می بینم و می بويم ومی گریم

خاطراتت را چه کنم ؟ پس کجا رفتی ؟ بیا ببین دلم چه عاجزانه تو را می

خواند ، هوای صدای دلنشینت را دارم ... به من فکر می کنی؟

نه !!! چون برایت وجود نداشتم

هرگز مرا نفهمیدی فقط برایت بازیچه شدم ، برای تو می نویسم تویی که

صدای خواهش قلبم را نمی شنوی

روزهای بی تو بودن را سر می کنم و هر لحظه بغض خفه شده در گلویم

طنین گریه های قلبم را سر میدهد.

کجایی تا غرورت را ببینم ... چقدر به خود می بالی؟ این بار صدایت نکردم تا

به راه خود ادامه دهی

اما صدای قلبم را بلند تر از هر صدایی شنیدم آیا تو هم شنیدی؟

تو حتی دوستت دارم را نشنیدی رفتی ورفتی باور میکنم تو نیز آسوده باش

با عشق...

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 23:50  توسط سیامک | 
بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد

بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت

بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد

بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود



من در حالتی مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری

که بدون پاسخ و سرد است دچار شدم

000000000000000000000000000000000000000

تمام تنهایی ها را دلم مهمان من كرد

غم پايان این قصه مرا ديوانه كرد

همان رمان چشمانت... جنون نام قشنگش بود؟

ولی نه... اشتباه کردم... تمنا نام اصلیش بود

جنون سرفصلی از فهرست رمان تمنا بود .

(`'·.¸(`'·.¸* ¤ *¸.·'´)¸.·'´ )
«´¨`·..¤ *تمنا* ¤..·´¨`»
¸ .·'´(¸.·'´ * ¤ *`'· .¸)`'·.¸

خاطره امشب در گذشته خاطراتم کسی وجود دارد

کسی که تنديس بلور خاطراتم را در دستانش دفن کرده ام

تو دريا بودی و مفهومی از موج و اين دل مواج سهم من بود

که با تمام شبهای دنيا به تو تقدیم میکنم

00000000000000000000000000000000000000000000000000000

آسمان را قسم داده ام که دیگر به چشمان گریان من نگاه نکند

امشب به نگاه گرفته ات می توان اعتماد کرد اشک های ناگفته دارم !

من از خود فراموشی دل های پاک ، از صدای پای رهگذران

من از عشق یک آهو می ترسم .

از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی من از روح سرگردان

زندگی می ترسم .

نیمه شب کابوس لحظه هایی است که من در آن گم شده ام .

در سراب این زندگی تاریک و درد آلود فقط فروغ چشمانت

راه را برای من باز می کند .

بر سر مقبره اصالت از دست رفته ات ، شمعی کوچک روشن خواهم کرد

و با هجوم اشک می گویم که دلم ار روز و شب تنگ است !

در سوگ مرگ پاکت ، مثل شمع کهنه ای بودم

که در تند باد هوس خاموش شدم

پس بخواب خراش سینه ات را با زخم های دلم خواهم شست

در سکوت شب قبر ، که پلک های خسته تو بسته است

پندار که کسی در حسرت یک لحظه دیدار تو است

دستان سردم ، گرمی سر انگشتانت را آرزو دارند

اشک تمام وجودم را سنگین کرده چشمانم را خیس نموده

و راه گلویم را بسته است .

برای شب های تاریک تنهاییت اتشی می افروزم و تا همیشه

در کنارت می سوزم ......

در عوض از تو می خواهم گونه های خیسم را پاک کنی .

نشد درخت سبزی بمانم با شاخه های بلند و سایه افکنده

اما آرزو داشتم دست های تو هیزم شکن شوند

پس از رفتنت آرزوهایم را به خاک سپردم

و اجازه ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم ندادم .

از دلتنگی به جایی رسیده ام

که آرزو دارم با اشک هایم یک بار دیگر غسلت دهم

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 23:39  توسط سیامک | 
فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تن فروش ؛

 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ، يك و نيم ميليون

 محروم از تحصيل ،8 ميليون بيسواد ، 180 هزار نابغه فرارى با

30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها ،

 450 هزار تصادف در سال ، 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهکاري

زير 10 سال ، کف سني فحشا 14 سال ، و کف سني اعتياد 13 سال

و... اينجا ايران توست عزيزم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 1:9  توسط سیامک | 
جمهوري اسلامي نوشت: يك كشيش استراليايي به جرم تجاوز به دو دختر خود به هشت سال و شش ماه زندان محكوم شد . اين كشيش 54 ساله كه به مدت 10 سال با دو دختر 13 و 15 ساله خود رابطه نامشروع داشته در توجيه اقدام خود گفته است كه وي نه بخاطر ميل جنسي بلكه بخاطر آموزش دادن روابط زناشويي به فرزندان خود آن هم طبق دستورات كتاب مقدس دست به چنين كاري زده است !

اینم دستورات الاهئ خوبه هرکئ هر کارئ میکنه آخرش باز به اسم دین و کتاب آسمانئ از زیرش در میره کشیشرو نمیگما به در میگم دیوار بشنوه میدونین که؟

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

دستاوردهای سه ساله دولت را نام ببریم : ۱ـ اقتصاد: گوشت کیلویی ۴۰۰۰ تومان شد کیلویی ۹۰۰۰ تومان. مرغ کیلویی ۱۰۰۰ تومان شد کیلویی ۳۵۰۰ تومان. بنزین یک بحران شد. گاز و برق و آب کمیاب شد. مسکن متری ۵۰۰ هزار تومان شد متری ۵ میلیون تومان. روغن نباتی ۲۵۰۰ تومانی شد ۱۰۵۰۰ تومان. برنج کیلویی ۱۰۰۰ تومان شد 5۰۰۰ تومان و ..........

هفته دولت مبارک

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

azam porsid;to male mani? goftam;are'male khode khodetam; har kari delet mikhad baham bokon . goft ;har kari? goftam :are har kari; tanham gozashto raft

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

طلبه و دختر جوان

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره كرد كه سكوت كند و هيچ نگويد.
دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را كه حاضر كرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.
صبح كه دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد كرد كه اگر به كسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.
شاه دستور داد كه تحقيق شود كه آيا اين جوان خطائي كرده يا نه ؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد كه تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار كه نفسم وسوسه مي كرد يكي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه كردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف كند و ايمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهيز كاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيكي ياد كرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .
نفس اماره يكي از عواملي است كه انسان را به ارتكاب گناه وسوسه مي كند . قران كريم مي فرمايد : نفس اماره به سوي بديها امر مي كند مگر در مواردي كه پروردگار رحم كند ( سوره يوسف آيه 53) انسانهايي كه در چنين مواردي به خدا پناه ميبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط مي كند و به جايگاه ارزشمندي مي رساند.
بله ميرداماد مرد خدا بود و بر ماست كه از داستانهاي اين مردان خدا عبرت بگيريم
انتهاي پيام
 

فاصله حرف تا عمل چقده ؟ نمیدونم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 1:4  توسط سیامک | 
 

يك ساعت ويژه

 

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج سال ه اش را ديدكه در انتظار او بود:

 

‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

 

‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟

 

‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول ميگيريد؟

 

مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي ميكني؟

 

‐ فقط ميخواهم بدانم.

 

-اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!

 

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و

 

گفت: ميشود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟

 

مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه

 

هستي. من هر روز سخت كار م ي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

 

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

 

مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

 

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش ميآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

 

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

 

‐ خوابي پسرم ؟

 

‐ نه پدر ، بيدارم.

 

‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته بودي.

 

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

 

مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

 

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم

ائ کاش همه آدمها قدر خونه و خونوادرو میدونستن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:48  توسط سیامک | 

این آخرین عکسمه مهشید گفت آخرین عکسمو بزارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:15  توسط سیامک |